حکمت زندگی یا چگونه یک جمله،یک اتفاق یا هر چیز کوچک یا بزرگ دیگری نگاه آدم را عمیق تر می کند.

خرید بک لینک
1-"مسئولیت از تخیل آغاز می شود"

این جمله ای بود که دیروز ایمان از روی کتاب آیشمن هانا آرنت برایمان خواند.

آیشمن که بود؟هانا آرنت که بود؟

آیشمن دانشمند و مهندسی بسیار مسئولیت پذیر بود.او مسئول پاسخ به سئوالی مهم برای آلمان نازی بود.چگونه در کوتاه ترین زمان و با صرف کمترین هزینه می توان از شر تعداد زیادی یهودی خلاص شد.

هانا آرنت یک فیلسوف بزرگ پرآوازه ی یهودی تبار بود.

آیشمن از پس مسئولیت مهم خود به خوبی برآمد.وی اتاق های گاز را طراحی کرد، یک ایده ی محشر و نو.نه تنها اتاق های گاز بلکه به صورت دقیق مدلسازی کرد که در قطارهایی که یهودیان را به سمت اردوگاه ها می برند و در طی تک تک مراحلی که آن ها به اتاق گاز نزدیک می شوند چند نفر بر اثر فشار و سختی راه خواهند مرد.

پس از پایان جنگ جهانی دوم دادگاهی برای محاکمه ی این انسان مسئولیت پذیر در اورشلیم برگزار شد.آرنت یهودی هم در این دادگاه حضور داشت و حاصل مصاحبه ی او با آیشمن کتابی شد به نام "آیشمن در اورشلیم".قضیه از این قرار بود که آرنت پس از مصاحبه با آیشمن متوجه فقدان چیزی مهم در وی شد.آن چیز چه بود؟تخیل.تخیل به چه معنا؟به معنای هم دلی.

آیشمن به هیچ وجه متوجه دهشتناکی کاری که انجام داده بود نبود.وی فقط یک انسان وطیفه شناس بود که وطیفه ای که به او محول شده بود را به بهترین نحو ممکن انجام داده بود.وی مانند یک ربات بدون ذره ای هم دلی بدون تصور اندکی از رنجی که یهودیان می برند کار خود را به بهترین صورت انجام داده بود.وی یک کارمند نمونه بود!

در این دادگاه آیشمن به سرعت محاکمه و محکوم به مرگ شد.اسم هانا آرنت چرا آورده شد؟چون هانا آرنت یهودی که حدود شش میلیون از هم تبارهایش توسط اختراع آقای آیشمن کشته شده بودند اعلام کرد قضات آن دادگاه دقیقا از همان چیزی رنج می برند که آیشمن از آن رنج می برد،یعنی فقدان تخیل!کسی که آنقدر متوجه دنیای اطرافش نیست که کشتن میلیون ها آدم ذره ای برایش معنا ندارد و فقط به چشم وظیفه به آن نگاه می کند،کسی که مغزش اینقدر کوچک است قطعا شایسته چنین محاکمه سریعی نیست و نیاز دارد تا به او همدلانه تر نگاه شود.

2-یکی از تلاش های اخیر من این است که خودم را نادیده نگیرم، به خودم احترام بگذارم و به نیازهای خودم توجه کنم.کاری که مدت ها آن را فراموش کرده بودم.نگرانی من پس از شروع این روند این بود که تا کی و کجا به خودم اهمیت دهم؟چگونه هم اخلاقی رفتار کنم هم حواسم به خودم باشد؟جواب این سوال ها برای من اینست:تخیل داشته باش!نسبت به دیگران،نسبت به خودت در گذشته و حتی نسبت به خودت در حال حاضر همدلانه تر رفتار کن.

3-امروز توی متروی انقلاب خانم نسبتا مسنی یک گوشه وایساده بود و چهره اش از درد در هم رفته بود.من و یک خانم دیگر به سمتش رفتیم و از او پرسیدیم که مشکلش چیست.پاهایش درد می کرد.آن خانم دیگر کمی پاهای خانم مسن را ماساژ داد و چون من بی کار بودم و او عجله داشت او رفت.با خانم مسن آرام آرام رفتیم به سمت سکوهای سوار شدن و تا مترو بیاید پاهایش را ماساژ دادم.دعا و تشکر و لطف و محبت بود که از جانب آن خانم به من سرازیر شده بود.می گفت ببین مطمئن باش با همین دستی که مرا گرفته ای،با همین دست هیچ وقت به کمک کس دیگری نیاز نخواهی داشت.منتطر شدیم تا مترو بیاید و وقتی مطمئن شدم در مترو جایی نشسته خداحافطی کردیم و او رفت تا برسد به خانه ی امنش و من هم دانشگاه.توی راه دانشگاه،آسمان آفتاب بی رمق ولی دل انگیزی داشت.مثل محبت یک غریبه که دل انگیز است حتی اگر اصل ماجرا را تغییری ندهد. و من داشتم فکر می کردم اگر حتی من پادرد هم بگیرم،قطعا کسی هست که با دیدن چهره ی در هم پیچیده ی من از درد دست هایم را بگیرد،قطعا.

حکمت زندگی یا چگونه یک جمله،یک اتفاق یا هر چیز کوچک یا بزرگ دیگری نگاه آدم را عمیق تر می کند....

ما را در سایت حکمت زندگی یا چگونه یک جمله،یک اتفاق یا هر چیز کوچک یا بزرگ دیگری نگاه آدم را عمیق تر می کند. دنبال می‌کنید

برچسب: جمله,یک, نویسنده: بازدید: 270 تاريخ: دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت: 23:16

صفحه بندی